تبليغاتX
♥¸.•*`*•.¸جاده های بی سوار¸.•*`*•.♥

♥¸.•*`*•.¸جاده های بی سوار¸.•*`*•.♥

♥سکوتی محض در انتهای کویر خیال من♥

رفتیم مرنجاب

جاتون خالیییییییییییییییی

رفتیم مرنجاب

هم رفتن خوببود

هم تو اتوبوس

هم سروی های متعدد  بهداشتی

هم کویر بارون زده

هم رمل های سر به فلک کشیده

هم دریاچه ی زیبای نمک

هم برگشت

هو بازم تو اتوبوس

و هم....

بازم دوست دارم برم...!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 16:1  توسط ღمحمود کوچولوღ  | 

تموم شه

اگه این روزا زودتر تموم شه

تکلیف ما هم روشن شه

خیالمون راحت شه

خودمون میدونیم و خدای خودمون...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:23  توسط ღمحمود کوچولوღ  | 

بارون پاییزی

داره بارون میاد

کوچه بازم لبریزه احساسه

هنوزم نم نم بارون

صدای مارو میشناسه


همین دیروز بود انگار

تو با من تو همین کوچه

میگفتیم زندگی وقتی تو با من نیستی ...


آهای بارون پاییزی

کی گفته تو غم انگیزی

تو داری خاطراتم رو

تو ذهن کوچه میریزی


آهای بارون پاییزی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 10:45  توسط ღمحمود کوچولوღ  | 

وقفه

ی عالمه میخوام بنویسم...ولی نه نمشه

ولی حالا اومدم بنویسم  که یهو نظرتو دیدم ...هنوزم میام دیدن وبلاگت...؟؟؟

ی مشکل بزرک اینکه نشناختمت؟؟؟؟!!! کمکم کن...ok؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 12:6  توسط ღمحمود کوچولوღ  | 

شهر و دوره کردن...

به اونایی که شهر و دوره کردن

بگو ی روز از این خونه میرن

بگو با شعله بستن رو ی کشتی

 نمیتونن ی دریا رو بگیرن...

نه نمیتونن...!

هرچی میخوام از کار بگم نمیشه...شاید به قول یکی از همکارا از بدیهای من میتوان به خودخوری اشاره کرد...به درون ریزی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 22:39  توسط ღمحمود کوچولوღ  |